پیش از رسول چشم تو نیز
پیغمبران همه تکذیب می شدند .
معجزه نام دیگر چشمهای توست .
تو آنچنان به سحر و شعبده نزدیکی
که هنوز ننشسته
نگران برخاستنت می شوم
و هنوز نیامده
نگران رفتنت .
چشمت اگر نه آب حیات است
پس چرا
با بستن دریچه دیدارت
انگیزه حیات به اتمام می رسد
این خیرگی که در آئینه مانده است
انکار نیست
بهت و حیرت است .
من با تمام وجودم
مهبوت این کرامت معبودم ؛
پرسیده ام هزار قرن
و هر قرن
یکصد و بیست و چهار بار :
چرا، چگونه خدایت .
در سرزمین مردمک چشمهای من
و روستای کوچک قلبم
پیغمبری بدان عظمت
مبعوث کرده است ؟ ...
اما به جز کرشمه و افسون
پاسخ ندیده ایم .
شاید
جای سوال نیست
وقتی که چشم تو
روشن ترین جواب هرچه معماست
محفوظ باد
چشم تو از چشم زخم خلق
و هرگز مباد
که انکار آشکار خلایق
قلب نگاه تابناک تو را
محزون کند .
آری
پیش از رسول چشم تو نیز
پیغمبران همه تکذیب می شدند
معبود را
به آیه های نگاهت
سوگند می دهم
که درس نامکرر چشمت
و مشق عشق مرا
جاودانه کند
حقیقت
تنها معلمی است
که با درس خود یکی است
ای حضرت نگاه !
طلوعت هماره باد .
فقط همین
کاش در رهگذر آینه ها سنگ نبود
و رگ عاطفه ها بستر نیرنگ نبود
کاش بین دل ما و تو نفس گم میشد
پای این فاصله سائیده به فرسنگ نبود
کاش آویز ترازوی عدالت روزی
پاره میگشت و به میخ ستم آونگ نبود
کاش در حنجره ها جرات فریادی بود
حلق فریاد گر داد چنین تنگ نبود
کاش در ذائقه ذهن شماتتکاران
زخم تهمت به گلوگاه شرف ننگ نبود
کاش در پهنه ی این فتنه که نامش عمر است
دست کم دور و بر عشق دگر رنگ نبود
کاش در لحظه اشراق و چراغانی دل
سینه یعنی افق عشق پر از زنگ نبود
کاش این بغض ترک خورده من یعنی اشک
در سراشیب رهایی قدمش لنگ نبود
کاش اندازه یک دست کشیدن ارفع
شانه زخمی ما سنگر هر سنگ نبود
ارفع کرمانی
شمایی که تو تنهایی امشب من شریکید
شمایی که مثل من تنهایید
البته نه از اون تنهاها که تریپ عاشقیه و درد فراق
از اون تنهاییها که عشقتون خوابیده و شما موندین و یه وبلاگه مشترک که قراره هر چی میخواین توش بذارین تا عشقتون هم بفهمه که شما چه احساسی دارین
امشب می خوام باهات حرف بزنم
دقت کردی چند وقته کم طاقت شدی؟ منم شدم اما سعی می کنم به روی خودم نیارم یا همین طرف پیش خودم و دلم رفع و رجوش کنم تا حداقل به تو فشار نیاد . می دونم تو هم همین کارو می کنی اما ...
دقت کردی تقریبا هر دو سه روز به خاطر یه موضوعی به هم می پریم یا از دست هم ناراحت می شیم؟
مثلا همین امشب . عین همیشه در نهایت صداقت یه موضوعی که عصر برام اتفاق افتاده بود و برات تعریف کردم. خیلی بی میل به حرفام گوش کردی و من اینو فهمیدم.گفتی کار داری و من قبول کردم.گفتی بهت زنگ می زنم و منتظر شدم...اما ..... فقط اس ام اس زدی که میخوام بخوابم.کاری با من نداری؟؟؟!!! نه من از اولشم کاری نداشتم. اصلا هیچ وقت کاری نداشتم . اصلا حق ندارم کاری داشته باشم.دارم؟؟؟
همیشه اگه کار داری من می رم تا وقتی سرت خلوت شد بیام. اگه خوابت بیاد من میرم تا بخوابی بعد بیام.اگه کسی پیشت باشه و نتونی حرف بزنی من میرم تا حرفت با اون تموم شه بعد بیای سراغ من . بی انصافی نمی کنم تو هم به خاطر من رفتی که بعدا بیای.یه وقتایی هم فقط پیش من بودی و بقیه رفتن تا من باشم اما .....
می دونی الان دارم گریه می کنم؟ می دونی چرا ؟ چون نیستی .الان که باید باشی.خیلی حرفا داشتم که بزنم اما رفتی و دیگه نیومدی...اینو میدونی که حرفا همیشه باید همون موقع که میان زده شن و اگه حرفی سر موقعش زده نشه دیگه گفتنش صحیح نیست و فایده نداره ؟ حق داری . سر کار بودی و خسته . باید بخوابی تا فردا دوباره همین آشو همین کاسه برقرار باشه.اشکال نداره اینم به حساب دنیا . من و دنیا حساب و کتاب زیاد داریم با همدیگه .حالا حالا ها با هم کار داریم . اما من و تو چی؟ دیگه خسته شدم . کم کم دارم میبرم . هر کسی یه اندازه ای صبر و تحمل داره یهو تموم می شه و دیگه براش هیچی مهم نیست . تهدید نمی کنم . حرف دلمو می زنم . واقعا خسته شدم.....
منم می رم بخوابم اما میخوام بدونی که دیگه انرژی سابقو ندارم . باید تا حالا فهمیده باشی دیگهشور و هیجان همیشگی رو ندارم . نمی دونم به چی فکر کنم به هیچی اشتیاق ندارم دیگه موقع خواب به همدیگه فکر نمی کنم فقط می خوابم تا خواب برم همین..... و این برای من دردناکه و برای زندگیمون خطرناک !!!!!
نمی دونم کی اینا رو می خونی . احتمالا این روزا نمی خونی چون وقت نداری . چون اینترنت نداری . چون ..........
شب بخیر
امشب چه قدر احساس تنهایی می کنم احساس میکنم وقتی خدا تنهایی را افرید حجمش را به اندازه زندگی من طراحی کرد تنهایی دردناک من!!!معنای واقعی مرگ تدریجی است و من امشب تنهای تنهایم او برایم حرف میزند و من احساس می کنم سکوت جایی بهتر از لبهایم پیدا نکرده که اینگونه بیتوته کرده امشب در خلوت شبانه ام مهمان دارم مهمانی به وسعت بی کسی و تنهایی....
می خواستم زندگی کنم ، راهم را بستند
ستایش کردم ، گفتند خرافات است
عاشق شدم ، گفتند دروغ است
گریستم ، گفتند بهانه است
خندیدم ، گفتند دیوانه است
دنیا را نگه دارید می خواهم پیاده شوم
دکتر علی شریعتی
می گذشت از توی کوچه دور گرد :
دوره گردم ، کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
گر نداری کوزه خالی می خرم ...
کاسه و ظرف سفالی می خرم
اشک در چشمان بابا حلقه بست
اول سال است و نان در خانه نیست
ای خدا شکرت ، ولی این زندگیست ؟!
بوی نان تازه هوش از ما ربود ...
اتفاقا مادرم هم روزه بود ...
چهره اش دیدم که لک برداشته
دست خوش رنگش ترک برداشته
سوختم دیدم که بابا پیر بود ...
بد تر از این خواهرم دلگیر بود .
مشکل ما درد نان ، تنها نبود ؛؛؛
حتم دارم که خدا آنجا نبود !!!
باز آواز درشت دوره گرد ...
پرده اندیشه ام را پاره کرد :
دوره گردم ، کهنه قالی می خرم
دست دوم جنس عالی می خرم
خواهرم بی روسری بیرون دوید ؛
گفت : آقا سفره خالی می خرید !!!
نشریه سیمرغ
نیمه ی یک راهم
که گم کرده ست پایانش را و
فراموش کرده آغازش را
مثل قطاری که ریل را به یاد نمی آورد
و کودکانی که عصر های منتظر،
دست تکان می دادند عقربه های دونده را.
مثل رودی که در میانه ی راه پشیمان شده از رفتن
و پایش نمی رسد به کوه زاینده.
مثل ستاره ای که از چشم خدا افتاده
ول شده ام در خیابان شلوغ شب.
سرنوشتم انتظار کشیدن حادثه ایست
سنگی به سمت قطار ایستاده پرت نمی شود.
رود، تشنه فرو می رود در خاطرات ابر
ستاره ای که "شمال" نیست گم می شود
و فراموش می شود
طی کن مرا شبی
و تمامم کن !
آ.امینی
" حرمت نگه دار گلم...دلم
که این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من ،نه به قید قرعه،نه به حکم عرف
یک جا سند زدم همه را به حرمت چشمانت
به نام تو...
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون....
کتیبه خوان خطوط قبایل دور....
پس گریه کن مرا به طراوت
به دلی که می گریست
بر اسب باژگون کتاب دروغ تاریخش
و آواز می خواند ریاضیات را .....
آری ... گلم ، دلم
این اشک ها خون بهای عمر رفته ی من است
میراث من ،حکایت آدمی که جادوی کتاب مسخ و مسحورش کرد
تا بدانم و بدانم و بدانم...
وا نهادم مهر مادری ام را
گهواره ام را به تمامی
و سیاه شد در فراموشی سگ سفید امنیتم
و کبوترانم را از یاد بردم
و می رفتم و می رفتم و می رفتم
از صفحه یی به صفحه یی
از چهره یی به چهره یی
از شهری به شهری
زیر آسمان وطنی که در آن
فقط مرگ را به مساوات تقسیم می کردند
سند زدم یک جا،همه را،به حرمت چشمان تو
مهروموم شده با آتش سیگار متبرک ملعون
که می ترکاند یکی یکی حفره های ریه هایم را
تا شمارش معکوس آغاز شده باشد
بر این مقصود بی مقصد
از کلامی به کلامی
و یکی یکی مردم
بر این مقصود بی مقصد
کفایت می کرد مرا حرمت آویشن
مرا مهتاب،مرا لبخند
پس دل گره زدم به ضریح هر اندیشه یی که آویشن را می سرود
و آویشن حرمت چشمان تو بود. نبود؟
حرمت نگه دار ...گلم ...دلم
اشک هایی را که خون بهای عمر رفته ام بود
داد خود را به بی دادگاه خود آورده ام
همین
نه
به کفر من نترس
کافر نمی شوم هرگز
زیرا به نمی دانم ها ی خود ایمان دارم
انسان و بی تضاد؟؟
خمره های منقوش در حجره های میراث
عرفان لایت با طعم نعناع
شک دارم به ترانه یی که
زندانی و زندانبان هم زمان زمزمه می کنند
پس ادامه می دهم
سرگذشت مردی را که هیچ کس نبود
با این همه
تو گویی اگر نمی بود
جهان قادر به حفظ تعادل خود نبود
چون آن درخت که زیر باران ایستاده است
چون آن کلاغ
چون آن خانه
چون آن سایه
ما گلچین تقدیر و تصادفیم
استوای بود و نبود
به روزگار طوفان موج و نور ورنگ
در اشکال گرفتار آمدم
مستطیل های جادو
مربع های جادو
من در همین پنجره معصومیت آدم را گریه کرده ام
دیوانگی های دیگران را دیوانه شدم
در همین پنجره گله به چرا بردم
از دیوار راست بالا رفت
به معجزه ی کودکی با قورباغه یی در جیبم
حراج کردم همه ی رازهایم را یک جا
دلقک شدم با دماغ پینوکیو
وبوته ی گونی به جای موهایم
آری....گلم....دلم
حرمت نگه دار
که این اشک ها خون بهای